گل در بر و می در کف و معشوق به کامست سلــطان جهـــــانم به چنــــین روز غلامـــست
امروز از صبح که زنگ زدم در کنارم بودی... ظهر پیام دادی که گره های درهم تنیده با من...شب اولین کار به سرانجام رسیده... ای موسی آن منم پروردگار فرادست و فرزانه... ممنون که مهمانم تو بودی، تنهایم نگذاشتی... کی از تو بهتر برای مهمان کردن؟
خیلی چاکرم. یاری ام کن...
برچسب: نویسنده: هیراد مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:16
یک جوری به سوی نماز بشتاب انگار با نامزد,ت قرار داری...
برچسب: نویسنده: هیراد مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:16
Diamond always remains diamond no matter how things are going, no matter how high the pressure is.
برچسب: نویسنده: هیراد مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:16
امروز یکی از دانشجوها بعد از احوالپرسی اول کلاس گفت به حال شما عبطه می خورم...
امشب من به حال خودم عبطه خوردم!
امروز بعد از کلاس با همکار محترم تصادفی (!) هم صحبت شدیم و در عین ناباوری حس کردم به طور غیرمستقیم آشتی کرده! چه خوب شد که این ده روز و اندی رو به من صبر دادی... شگفتا از تغییر پرشتاب روزگار... و "سرانجام کار برای پرهیزکاران است."
ممنون که توانایی یاری کردن به من داده ای... به جزای کدامین کار نیک به من اینقدر لطف داری؟
برچسب: نویسنده: هیراد مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:16
مدتی ست می خواستم در مورد کارهای, کوچک بنویسم...
یک روز صبح، یک بطری خالی روی زمین یکی از پارکینگ ها دیدم... خواستم برش دارم و کناری بگذارم ولی نکردم: تنبلی، غرور، یک نفر دیکر این کار را می کند،...
عصر دیدم که شیشه روی زمین خرد شده ست...
با خودم فکر کردم چرا نکردم. چند دلیل به ذهنم خطور کرد ولی در نهایت یکی بیشتر به چشم می خورد: غرور
به تو پناه می برم از غرور...
اگر مرد راهی، از کوچک شروغ کن...تو برزگتر از هیچکدامشان نیستی.
برچسب: نویسنده: هیراد مهدوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:16